خواجه نظام الملك الطوسي
274
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
« جريدهاى كن و همچنانكه گفتم نامشان بنويس تا نيز هيچ عذرى نماند . » مزدك همچنين كرد و جريدهاى پيش قباد آورد . بشمرد ، دوازده هزار مرد برآمد از شهرى و روستايى و لشكرى . قباد گفت « من امشب نوشيروان را بخوانم و اين جريده بر وى عرضه كنم و نشان آنكه او در اين مذهب درآيد آن است كه هم در آن حال بفرمايم تا بوق و دهل و كوس بزنند و آوازه چنان بيرون افكنم كه مرا پسرى آمد . تو چون بانگ بوق و دهل بشنوى بدان كه نوشيروان در اين مذهب آمد . » 23 - چون مزدك بازگشت و شب درآمد قباد نوشيروان را بخواند و جريده به دو نمود و بگفت كه با او چه نشان نهادهام . نوشيروان گفت « سخت نيك آمد . بفرماى تا بوق و دهل بزنند و فردا كه مزدك را بيند بگويد كه نوشيروان اجابت كرد و در اين مذهب آمد بسبب آنكه جريده و عدد مردم بديد ، گفت « اگر پنج هزار بودندى كفايت بودى . اكنون كه دوازده هزار مرداند اگر همه عالم خصم ما شوند باك نيست . بعد از اين بايد كه هرچه سگاليم خدايگان و مزدك و بنده هر سه بهم باشيم . » و كس فرست و بنده را بخوان . » 24 - چون مزدك پاسى از شب گذشت بانگ بوق و دهل شنيد . خرّم شد . گفت « نوشيروان بمذهب ما درآمد . ديگر روز مزدك ببارگاه آمد و قباد بر تخت نشست و هرچه نوشيروان گفته بود با مزدك بگفت . مزدك خرم گشت . چون از بارگاه برخاستند قباد و مزدك بخلوت بنشستند و كس بنوشيروان فرستادند تا پيش ايشان آيد . نوشيروان بيامد و بسيار چيز از زر و ظرايف به خدمت پيش مزدك بنهاد و دينار و در نثار كرد [ 122 b ] و گذشتهها را عذر خواست و از هرگونه سگاليدند . عاقبت بر آن قرار افتاد كه نوشيروان مر پدر را گفت كه « تو خدايگان جهانى و مزدك فرستادهء خداى جهان است .